آرشیو وبلاگ :: پیوند های روزانه :: پروفایل :: play list

وداع با نیوکمپ

هشت سال و نیمه بودم. اونموقه ها بچه ها دوست داشتن وقتی توی کوچه فوتبال بازی میکنن اسم رونالدینیو پشت پیراهنشون باشه. دوران نزول رونالدوی اورجینال بود. بکام هنوز در سانتیاگو برنابئو توپ میزد و زیدان کاملا کچل شده بود. وقتی بابا سر کار بود ، مامان که از خونه بیرون میرفت ، من بودم و یه توپ بادی قرمز و یه پذیرایی بیست متری. از لبه ی آشپزخونه تا آیینه ی قدی انتهای پذیرایی سانتیاگو برنابئو بود. نیوکمپ بود ، اولترافورد بود ، وقتایی که بارسلونا تو خونه ی اتلتیکو مادرید بازی داشت ، ویسنته د کالدِرون بود. من با یه قرارداد پنج ساله به بارسلونا رفته بودم. اواخر فصل بود. ما بازی رفت نیمه نهایی لیگ قهرمانان اروپا رو به لیورپول باخته بودیم و تو بازی برگشت باید حتما پیروز میشدیم و به فینال میرسیدیم. دقیقه ی شصت و پنجم اتوئو مصدوم شد و مربی تیم تصمیم گرفت به جوونترین بازیکن روی نیمکت میدون بده. توی زمین که رفتم میدونستم باید چیکار بکنم. راستشو بخواید پیش خودمون بمونه ولی ، من حتی نتیجه ی نهایی بازی رو هم میدونستم. وقتی رونالدینیو سانتر کرد روی دروازه ، میدونستم که باید بپرم. برای چند لحظه روی هوا معلق موندم و بعد توپ روی پاهام جفت و جور شد و بعد ، بووووم. اینکه با گل بسیار زیبای من بازی رو برده بودیم و تیم به فینال لیگ قهرمانان رسیده بود توضیح قابل قبولی برای مامان نبود. گلدون ، هدیه ی روز مادر بود که به دست ضربه ی سهمگین بازیکن بارسلونا حالا تیکه تیکه شده بود. حتی قشنگی گل من وقتی روی هوا بلند شدم و اون ضربه ی قیچی برگردون رو زدم و توپ زیر طاق دروازه خورد و بعد از خط دروازه گذشت هم نتونست برای تنبیه من از مامان تخفیفی بگیره. توپ قرمز بادی در طبقه ی اخر کمد دیواری ، جایی که دست یه بچه ی هفت هشت ساله بهش نرسه ، ثبت و ضبط شد. تمام رویاهای جوونترین بازیکن حاضر تو لیگ قهرمانان اروپا که کارشناسان برای او آینده ی درخشانی رو پیش بینی میکردن ، حالا دیگه کاملا نقش بر آب شده بود. وقتایی که بابا سر کار بود و مامان خونه نبود ، من وسط نیوکمپ چمپاتمه میزدم و به روزای خوشم در بارسلونا فکر میکردم. روزایی که ورزشگاه سرتاسر پر میشد. یاد یک و دو های با رونالدینیو میوفتادم ، یاد قیچی برگردون ، یاد بازی هفته ی آینده تو فینال لیگ قهرمانان جلوی کهکشانی ترین رئال مادرید. یک ماه بعد وقتی غم از دست دادن گلدون یادگاری مامان فروکش کرد ، دوباره توپ قرمز بادی به من برگردونده شد. صدای هیاهوی خوشحالی هوادارا رو خیلی خوب میشنیدم. سوت آغاز بازی فینال ، هشت شبی زده شد ، که خونه کاملا خالی بود و ورزشگاه ومبلی لندن آماده ی میزبانی بازی. راستشو بخواید ، بازی کردن جلوی کهکشانی ترین رئال مادرید تاریخ ، جلوی بکام ، کارلوس ، رونالدو ، زیدان ، رائول ، حس فوق العاده ای بود که هیچوقت فراموشش نمیکنم. یک سال بعد ، باید به خونه ی جدیدی میرفتیم. چند محله پایینتر ، یا شایدم چند خیابون بالاتر ، درست نمیدونم ، ولی خوب یادمه که باید اثاث کشی میکردیم. تموم وسایل رو بار وانت کرده بودیم و دیگه جدی جدی باید ازونجا میرفتیم. برای آخرین بار توپ قرمز بادیم رو زیر بغلم گرفتم و وسط نیوکمپ ایستادم. وسط شعارهای شیاطین سرخ اولترافورد ، وسط زمین های مه آلود تورین ، وسط ژوزپه مه آتسا ، وسط دستمال سفیدای مادرید ، وسط چمن سبز سن سیرو. وسط نیوکمپ ایستادم و دست راستم رو به نشونه ی احترام کنار شقیقه ی راستم بردم و بعد سرمو زیر انداختم و به سمت در خروجی ورزشگاه رفتم. میون تشویق های کر کننده ی تماشاگرا ، برای همیشه از دنیای فوتبال ، خداحافظی کردم.


+ به قول علیا مخدره, سرقت از همسایه است, از اینجا +

+ کسی هست برق چشای من حین خوندن این پستو بفهمه؟

+   ۹۴/۱۱/۱۱ | 21:11 | سِجـِل | 


و این چنین است

فکر نمی کنم اقتضای 24 سالگی باشه, بیشتر اقتضای تمام شدن ترم 3 ارشده, یه بلند پروازی عظیم و سردرگمی عظیم تر می شه بلای جونت و اون وقته که هر کی از برنامه و هدفت برا فردا که هیچ برای یه ساعت بعد هم بپرسه خیلی شیک و مجلسی مورینیو وار می گی I have nothing to say , یعنی تو این بازه زمانی وقتی ازت می پرسن این غذا رو کوفت می کنی یا نه؟ فردا عصر خبر مرگت می آیی بیرون یا نه؟ یا اصلا می خوای زنده بمونی یا نه؟ به همون میزان حرفی برای گفتن نداری که ازت می پرسن بلاخره اون بخت برگشته سوار بر اسب سفید بیاد یا جنابعالی همچنان قصد ادامه تحصیل داری؟ یا گوش شیطون کرد تو فکر تبدیل شدن از مصرف کننده صرف به نیمه تولید کننده هستی؟ یا اصلا فیلت یاد اون ور آبو کرده؟ خلاصه گوز پیچ شدنی است بس جالب انگیز ناک! باشه که خدا قسمتتون نکنه!

+   ۹۴/۱۰/۲۴ | 16:39 | سِجـِل | 


یک عدد لبخند جون دار

سلامتی محضیا

تک جلسه ایا, 8 هفته ایا

رادیکال آزاد, HIT, دیابت, بافت چربی, BFR, مکمل

قاسمی, تخم مرغ, کالری, جدنی

میتر توپکیه, سرخوشا, عذرا خانوم

دیکتاتور, سیمپل, رتبه 1, خورده شیشه

صوت و تصویر, سر آشپز, گربه, حراست

بندری, مدیر, سگ, آلزایمر, تلپاتی, آقا معلم

یادگاری, بریونی, میناسیان, خواهر فوتبال, فیلم, غربت گروه, کارگر, عمه, خوش گذرونا

 

پ.ن:
+ سعی در فهمیدن این پست نداشته باشین D: , پشت کلمه به کلمه ای که اینجا نوشته شده کلی خاطره و لحظه های خوب هست؛ خاطره های خوب از کسایی که از جو ارشد ترسوندنشون اما ثابت کردن میشه خوب بود و لحظه های خوب ساخت.

+ امتحانای دوره ارشد هم تموم شد... مبهوت در اندیشه که دیروز کجا رفت؟ من در سفر دلهره انگیز زمانم...

+ ادامه مطلب صرفا جهت ثبت در تاریخه؛ شرمنده من باب رمز و اینا :)

 


ادامه مطلب
+   ۹۴/۱۰/۲۲ | 22:34 | سِجـِل | 


چند اپسیلون حس خوب

تا زمانی که برای فوتبال دیدن دختر ها جک های مشابه اینکه وای نیلوفر ترکیب رنگِ قرمز و زردِ لباسِ فلان تیم چقدر قشنگ است می سازند یعنی فوتبال دیدن دختر ها یک چیز غیر معمول است, اما وقتی وسط این همه غیر معمول می شوی دختری که استاد های زن و مرد دانشگاهت, دوست های دختر و پسرت در فوتبال دیدن باورت دارند از اینکه می بینی خالصانه چیزی را دوست داشتن و برایش با جان و دل مایه گذاشتن اینقدر احترام می آورد خوشحال میشوی؛ درست به مانند امروز که دختری نیمه ناشناس برای توجه نشان دادن به علایق همسر فوتبالیش می خواهد که کمکش کنی.

+   ۹۴/۱۰/۱۶ | 21:28 | سِجـِل | 


دل قوی دار, سحر نزدیک است

همانی که جلوی در خوابگاه سوار اتوبوس های سی و سه پل شد و بعد از پیاده شدن در مقصد سوار اتوبوس های خوابگاه شد و به دل گیرترین نقطه جهان برگشت من بودم, خودِ خود این روزهایم...

+   ۹۴/۱۰/۱۰ | 0:22 | سِجـِل | 


عنوان ندارد 3

مبارزه کردن و باختن صد شرف داره به جا زدن و کنار کشیدن

کنار رفتن صد شرف داره به ترسو وار رفتار کردن

+   ۹۴/۱۰/۰۶ | 21:47 | سِجـِل | 


مطالب قدیمی‌تر