آرشیو وبلاگ :: پیوند های روزانه :: پروفایل :: play list

24 سالگی لطفا پر از معجزه های خوب خوب باش

من پول آنچنانی نداشتم که کادوی برای خودم بخرم یا خودم را مهمان کافی شاپ ها و رستوران ها کنم؛ استرس ترجمه کردن مقاله های کوفتی هم نمی گذاشت بروم جاهای دیدنی و عن تمام عکس های سلفی را در بیاورم؛ غربت هم کاری کرده بود که از رفیق هایم فقط پیام های تبریکشان بهم رسید نه سلام گرمشان؛ تازه یکی از بدی های ارشد این است که همه سرشان به کار خودشان است و همکلاسی نمی ماند که بخواهد تولد آدم را بداند و یادش باشد و بگوید برویم کل شهر را متر کنیم, دیوانه بازی در بیاوریم و تو خوش خوشانت شود؛ بچه های اتاق هم به مانند هم کلاسی ها...
اما با همه ی این مسائل من امروز را خوش بودم؛ آن هم از اولین ساعاتش تا به حال؛تازه عصرش وقتی یکی از بچه های اتاق سوپرایزم کرد ده ها بار بغلش کردم نه بخاطر سوپرایز کردنش بلکه به این دلیل که از یک جای به بعد آدم باید یاد بگیرد دنیا را به یک ورش حواله کند و لبخند ملیحی بچسپاند تنگ لحظه هایش؛ راستی قاصدکی که تمام تلاشش را کرده بود تا اول صبح برسد کنار تختم سلامش خیلی گرم بود.

 

+ فکرشو نمی کردم تولدمو یادت باشه؛ مرسی برای کامنتت ایضا دمت گرم رفیق جان!

+   ۹۴/۰۲/۱۳ | 23:32 | سِجـِل | 


این چنین است 3

من از آن آدم های بی می مست و بی شراب شوریده ام به عبارتی خیلی وقت ها نزده می رقصم به عبارت دقیق تر گاهی نشاشیده ترم؛ خیلی خوب هم می دانم که همچین آدم های پتانسیل بالقوه خیلی مسائل را بخاطر پتانسیل بالقوه خودشان باید خنثی کنند ولی دیگران می گویند مرا جز آن دسته از آدم ها که آدرس عینک روی چشمشان را از دیگران می پرسند طبقه بندی کرده اند!

 

+بعدا نوشت: فوتبالیاش اگه ندیدن ببینن!

+ به مناسبت چهل سالگی دیوید بکام  (آ خدا نمیشد شباهت های من و بکام فقط به ماه تولد ختم نمی شد؟D: )

+ پنالتی بازی بایرن مونیخ دورتموند ( بازی چند روز پیش بود حسش نبود اون موقع لینک بذارم!)

+   ۹۴/۰۲/۱۲ | 11:2 | سِجـِل | 


دریغ

من از آن آدم های به تریج قبا بر بخوری هستم که از التماس کردن در دز کم و زیادش متنفر هستم اما از آنجا که روزگار بلد است چگونه آدم را تنبیه کند به روزی افتاده ام که از دلگیری خوابگاه نگاه ملتمسانه و ممتدی به گوشی و آهنگ هایم انداخته ام که یکی گپ و گفت جانانه ای برایم بیاورد و دیگری خر بودن خوابگاه را از یادم ببرد.

 

+حتی یک نفر هم پیدا نمی شود که بخواهد فصل هفت سریال بیگ بنگ تئوری را برای ما جور کند؟!

+   ۹۴/۰۲/۰۹ | 19:54 | سِجـِل | 


این یک غرلند نامه نیست

هیچ وقت آدم ها برایم یکسان نبودند؛ در واقع هیچ وقت نتوانستم از همه ی آنها خوشم بیاید؛ از این دست آدم های که اول از کسی خوششان نمی آید و بعد همان شخص رفیق فابریکشان می شود هم نبودم؛ یک آدم صفر یا صدی بوده ام که رفتارم کم و بیش این تفاوت قائل شدن را نشان داده؛ مثلا خیلی ها مخاطب کلمه عزیزم گفتنم بوده اند اما تعداد کسانی که عزیز دلم و دلبندم را از زبانم شنیده اند انگشت شمارند؛ این روزها که درست حسابی پایشان را روی پدال گاز گذاشته اند دلم یک ذهن بی دغدغه و گپ و گفت با همین دلبندانی را می خواهد که کیلومترها از من دورند.

+   ۹۴/۰۲/۰۶ | 18:13 | سِجـِل | 


از لابلای این روزها

حرفم نمی آید یعنی انفجار ذهنی ام راه خروج را گم کرده؛ یعنی سرسامی که گرفته ام حناق دار شده! حرفم نمی آید یعنی یک نفر نیست که دست بگذارد زیر چانه ی لرزانم و بگوید همه چی درست می شود و من ایمان بیاورم؛ حرفم نمی آید یعنی چرا معجزه ای رخ نمی دهد؟ مگر برای معجزه ها لزومی بهتر از اوج استیصال وجود دارد؟ حرفم نمی آید یعنی چرا خدا بعد از هر پیچی ننشسته تا نگذارد سرانجام این ماشین لعنتی ته دره باشد؟ حرفم نمی آید یعنی نمی خواهم ببازم اما نای بلند شدن ندارم و این داور لعنتی فقط می شمارد...

 

+   ۹۴/۰۱/۲۷ | 0:0 | سِجـِل | 


داروگ قاصد روزان ابری کی می رسد باران...

در روزهای که ناراحتی از سر و کول آدم چکه می کند وقتی به صورت کاملا اتفاقی جمله امیدوار کننده ای می بینی دلت می خواهد به عنوان یک نشانه به آن نگاه کنی؛ و حالا در روزهای که بیشتر از هر زمان دیگری از خودم خسته بودم و ناراحت از میان آن همه نوشته چشمم به آن تابلو خورده بود؛ همان روزی که از سر ضعف عقب عقب گام بر می داشتم و چمدان سنگین را با میلی و بی رمقی تمام می کشیدیم و ظاهرا صحنه جالبی را برای دختری که از کنارم رد میشد رقم زده بودم، همان روزی که در بهت اتفاقات اخیر غرق بودم و وقتی از حرص ایستادم تا نفسی تازه کنم با سرچرخاندن چشمم به تابلوی ای افتاد که رویش نوشته شده بود " و خداوند بعد از هر سختی آسانی قرار می دهد" و از آن روز به بعد من با لبخندی نیمه ماسیده منتظرم؛ منتظر خواندن یک داروگ...

+   ۹۴/۰۱/۲۱ | 12:40 | سِجـِل | 


زندگی کردن هنر می خواد...

با خشم و رشک و اشک زمان پیش می رود, فحشی - رکیک - می طلبد روزگار من ...

+   ۹۳/۱۲/۲۸ | 14:51 | سِجـِل


جنگ جهانی سوم اینجاست؛ در ذهن من!

این روزها هر وقت به خودم آمده ام یا در حال کندن ناخن هایم بودم یا در حال جویدنشان!

 

+ کامنتا رو به زودی جواب میدم؛ ببخشید.

+   ۹۳/۱۲/۱۴ | 11:40 | سِجـِل


الهی آن ده که آن به

اسمش خود سانسوری نیست؛ محدود کردن هم نیست فقط نیاز به این هرس آخر زمستان داشتم!

+   ۹۳/۱۲/۱۰ | 17:2 | سِجـِل | 


سندرمِ جهنمیهِ بی حوصلگی

آخر هفته همان روزهای است که من برنامه بی نظیری برایش می ریزم تا به همه ی کارهای عقب افتاده دانشگایم سر و سامان بدهم و از خودم راضی باشم؛ اما شواهد نشان می دهد که نگارنده در این آخر هفته اش بعد از ول چرخیدن های دیروز هم اکنون مشغول گوش دادن به آهنگ "عروسکی ماشالا" از سندی و قر ریز دادن با اوست!

 

+ از سری آهنگ های دریافتی است!

+   ۹۳/۱۲/۰۸ | 13:22 | سِجـِل | 


این چنین است 2

می دانی مشکل از آن جا شروع می شود که یک دختر بتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و با تنهای اش کنار بیاید؛ دیگر بودن در جاده ترانزیتی و بوق ماشین های سنگین در 5 صبح نترساندش؛ بالا پایین کردن پله های بیمارستان خم به ابرواش نیاورد؛ 21 ساعت 21 ساعت در کوپه قطار با هندفری اش روزه سکوت بگیرد و حالش از وضع موجود بهم بخورد اما تمایلی برای بودن با هر کسی را نداشته باشد؛ چانه لرزیدنش از بغض را امانی نباشد و نخواهد کسی آرامش کند؛ در کوه رفتن مثل آن لباس زیر ست کن ها با رژ لب صورتی نیاز به کمک نداشته باشد, آن قدر درد کشیده باشد که بتواند به آنی دور اشخاصی خط قرمز بکشد... آری دقیقا مشکل از همین جاها شروع می شود از همین جای که یاد گرفته است چگونه با تنهایی اش تا کند چگونه برای باز کردن تن ماهی و شیشه مربا نیازی به کسی نداشته باشد چگونه کل خیابانها را برای کارهایش تنهایی گز کرده باشد و هیچ وقت هیچ شخصی را در هیچ جا منتظر خودش نیافته باشد؛ اینجاست که هر شخصی که بیاید دیر کرده؛ او به اندازه یک خو گرفتن با تنهایی و از پس همه چیز بر آمدن دیر کرده و این ظاهرا جبران شدنی نیست...

+   ۹۳/۱۲/۰۶ | 21:53 | سِجـِل | 


همه عمر پی شرب مدام گشته ایم

آدم های که سیگار می کشند؛ آدم های که زیادی آهنگ گوش می دهند؛ آدم های که زیادی فیلم می بینند؛ آدم های که زیادی کوه می روند؛ آدم های که زیادی تنها تنها کافه می روند یا مثلا آدم های که زیادی می نویسند خلاصه همه آدم های که سوزنشان روی یک چیزی گیر می کند در واقع مست کرده اند تا از مسئله ای فرار کنند فقط همان طور که گفتم روش مست کردنشان متفاوت است؛ همین!

+   ۹۳/۱۲/۰۴ | 20:55 | سِجـِل | 


این چنین است !

دیروز هوا هوس کرده بود خواستنی شود؛ نم نم باران اول صبح یک لبخند ملیح به لب داشت؛ آسمان آبی و ابرهای کومولوس اش را انگار مادرم دستمال کشیده بود؛ واقعا جای م.خ خالی بود تا با دیدن این هوا کیفش کوک شود؛ راستش زمان های که ذهنم خط آزاد نمی کند خودم را هم نمی بینم چه برسد به هوا؛ در این شرایط همین م.خ بود که توجه مرا به هوای این یکی دو روزه جلب کرد بود و حالا جای خودش خالی به نظر می رسید.
م.خ از این آدم های سرخوش همه چی را مثبت ببین نیست؛ در واقع از وقتی با میم آشنا شده کمی سرخوش شده و همین پری روز بود که مهربانی از سر و کولش می ریخت! اما از آنجای که شعور چیزی نیست که در وجود پسرهای ایرانی یافت شود آخر یک گفت گوی ساده که بوی آرامش قبل از طوفان را نمی داد برمی گردد به م.خ می گوید به نظرت پسر 27 ساله دوست دختر می خواهد چکار؟ و ادامه می دهد منی که در یکی از بهترین خوابگاهای علوم پزشکی ایران زندگی می کنم چه نیازی به خانه داشتم که اجاره کنم؟
به هر حال میم هم یک پسر است و ایرانی و به مانند اکثر هم قطارانش شعورش نمی رسد که یک رفاقت ساده می تواند زبان سرخ و کمی تا قسمتی نامهربان م.خ را یک طوری در دهان بچرخاند که به روزهایش سلام جانانه ای تحویل بدهد چه برسد به کومولوس های آسمان!

+   ۹۳/۱۱/۳۰ | 16:33 | سِجـِل | 


مثلا یک روز که دور هم نیست من آدم شوم!

انریکه Finally finally finally found you را تقریبا در گوشم داد می زند؛ دختر بغل دستی ام همزمان که دکمه ارسال را می زنم زیر چشمی جمله " پس مواظب باش سرما نخوری" را از روی گوشی ام می خواند و بلند می شود تا با تمام قضاوت های که می شود راجع به این جمله داشت از اتوبوس پیاده شود و من در این فکر که هنوز هم دلم میخواهد از هفت دولت آزاد باشم فرو می روم.

+   ۹۳/۱۱/۲۹ | 19:47 | سِجـِل | 


بیاین مهربون باشین :((((((((((((((((((((((((

همه ی اونای که این پست رو می خونن و می تونن برای من فصل هفت و هشت سریال بینگ بنگ تئوری  و کل سریال فرندز رو جور کنن و این کارو انجام نمیدن انسان های کاملا نامردی هستن که نمی دونن این مسکن ها چه تاثیر بزرگی تو روحیه خرکی من داره!

 

+   ۹۳/۱۱/۲۰ | 19:35 | سِجـِل | 


مثلا هی پست جدید بگذارم و بعد بروم جواب کامنت های سه پست قبل را بدهم!

من یک اینترنت اکسپلوررم؛ این اکسپلورر بودن من از آنجا معلوم است که هر دوست؛ آشنا؛ خواهر؛ مادر؛ دختر و پسری به من پیام بدهد در خوشبینانه ترین حالت با تاخیری یک شبانه روزی جواب پیامش را می گیرد حال با این تفاسیر بیاید مرا با همین اکسپلورر بودنم بپذیرید و از تاخیر در جواب دادنم به کامنت ها ناراحت نشوید تا من مرسی شوم!

+   ۹۳/۱۱/۱۷ | 10:49 | سِجـِل | 


ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده...

 

کامنت های این پست نشان داده نخواهد شد .


ادامه مطلب
+   ۹۳/۱۱/۱۴ | 13:35 | سِجـِل | 


دلم تنگِ روزایه که همه چی سرجای خودش باشه

روزای که خونه بابا بودیم و آواره درس و خوابگاه نشده بودیم شب امتحانا هم فوتبال میدیدم!؛ حالا که درس و دانشگاه و همین خوابگاه کوفتی فوتبال و تمام متعلقاتش رو ازم گرفته رو آوردم به شخم زدن سایت ورزش سه اما از اونجایی که من بی انجام دادن کار خاصی وقت سرخاروندنم ندارم فولدر اسپرت تو درایو D پر شده از ویدئوهای ندیده و این به خودی خود می تونه یه فاجعه باشه! البته برای من!

+   ۹۳/۱۱/۱۲ | 19:59 | سِجـِل | 


هشت و نیم صبح لطفا !

جای خواندم ساعت 3 بعد از ظهر برای یک سری از کارها خیلی دیر است و برای یک سری دیگر از کارها خیلی زود! حالا انگار تمام روزهای مرا روی ساعت 3 بعداز ظهر تنظیم کرده اند؛ با اینکه هیچ کار خاصی انجام نمی دهم فقط وقت کم می آورم!

 

+ دانلــود " محسن چاوشی "

موهات کهکشونات؛ چشمات ستاره هاتن؛ منظومه های شمسی جف گوشواره هاتن ...

+ هوس این آهنگو کردم بی هیچ دلیلی .

+   ۹۳/۱۱/۰۷ | 15:35 | سِجـِل | 


مطالب قدیمی‌تر