آرشیو وبلاگ :: پیوند های روزانه :: پروفایل :: play list

از لابلای این روزها

حرفم نمی آید یعنی انفجار ذهنی ام راه خروج را گم کرده؛ یعنی سرسامی که گرفته ام حناق دار شده! حرفم نمی آید یعنی یک نفر نیست که دست بگذارد زیر چانه ی لرزانم و بگوید همه چی درست می شود و من ایمان بیاورم؛ حرفم نمی آید یعنی چرا معجزه ای رخ نمی دهد؟ مگر برای معجزه ها لزومی بهتر از اوج استیصال وجود دارد؟ حرفم نمی آید یعنی چرا خدا بعد از هر پیچی ننشسته تا نگذارد سرانجام این ماشین لعنتی ته دره باشد؟ حرفم نمی آید یعنی نمی خواهم ببازم اما نای بلند شدن ندارم و این داور لعنتی فقط می شمارد...

 

+   ۹۴/۰۱/۲۷ | 0:0 | سِجـِل | 


داروگ قاصد روزان ابری کی می رسد باران...

در روزهای که ناراحتی از سر و کول آدم چکه می کند وقتی به صورت کاملا اتفاقی جمله امیدوار کننده ای می بینی دلت می خواهد به عنوان یک نشانه به آن نگاه کنی؛ و حالا در روزهای که بیشتر از هر زمان دیگری از خودم خسته بودم و ناراحت از میان آن همه نوشته چشمم به آن تابلو خورده بود؛ همان روزی که از سر ضعف عقب عقب گام بر می داشتم و چمدان سنگین را با میلی و بی رمقی تمام می کشیدیم و ظاهرا صحنه جالبی را برای دختری که از کنارم رد میشد رقم زده بودم، همان روزی که در بهت اتفاقات اخیر غرق بودم و وقتی از حرص ایستادم تا نفسی تازه کنم با سرچرخاندن چشمم به تابلوی ای افتاد که رویش نوشته شده بود " و خداوند بعد از هر سختی آسانی قرار می دهد" و از آن روز به بعد من با لبخندی نیمه ماسیده منتظرم؛ منتظر خواندن یک داروگ...

+   ۹۴/۰۱/۲۱ | 12:40 | سِجـِل | 


زندگی کردن هنر می خواد...

با خشم و رشک و اشک زمان پیش می رود, فحشی - رکیک - می طلبد روزگار من ...

+   ۹۳/۱۲/۲۸ | 14:51 | سِجـِل


جنگ جهانی سوم اینجاست؛ در ذهن من!

این روزها هر وقت به خودم آمده ام یا در حال کندن ناخن هایم بودم یا در حال جویدنشان!

 

+ کامنتا رو به زودی جواب میدم؛ ببخشید.

+   ۹۳/۱۲/۱۴ | 11:40 | سِجـِل


الهی آن ده که آن به

اسمش خود سانسوری نیست؛ محدود کردن هم نیست فقط نیاز به این هرس آخر زمستان داشتم!

+   ۹۳/۱۲/۱۰ | 17:2 | سِجـِل | 


سندرمِ جهنمیهِ بی حوصلگی

آخر هفته همان روزهای است که من برنامه بی نظیری برایش می ریزم تا به همه ی کارهای عقب افتاده دانشگایم سر و سامان بدهم و از خودم راضی باشم؛ اما شواهد نشان می دهد که نگارنده در این آخر هفته اش بعد از ول چرخیدن های دیروز هم اکنون مشغول گوش دادن به آهنگ "عروسکی ماشالا" از سندی و قر ریز دادن با اوست!

 

+ از سری آهنگ های دریافتی است!

+   ۹۳/۱۲/۰۸ | 13:22 | سِجـِل | 


این چنین است 2

می دانی مشکل از آن جا شروع می شود که یک دختر بتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و با تنهای اش کنار بیاید؛ دیگر بودن در جاده ترانزیتی و بوق ماشین های سنگین در 5 صبح نترساندش؛ بالا پایین کردن پله های بیمارستان خم به ابرواش نیاورد؛ 21 ساعت 21 ساعت در کوپه قطار با هندفری اش روزه سکوت بگیرد و حالش از وضع موجود بهم بخورد اما تمایلی برای بودن با هر کسی را نداشته باشد؛ چانه لرزیدنش از بغض را امانی نباشد و نخواهد کسی آرامش کند؛ در کوه رفتن مثل آن لباس زیر ست کن ها با رژ لب صورتی نیاز به کمک نداشته باشد, آن قدر درد کشیده باشد که بتواند به آنی دور اشخاصی خط قرمز بکشد... آری دقیقا مشکل از همین جاها شروع می شود از همین جای که یاد گرفته است چگونه با تنهایی اش تا کند چگونه برای باز کردن تن ماهی و شیشه مربا نیازی به کسی نداشته باشد چگونه کل خیابانها را برای کارهایش تنهایی گز کرده باشد و هیچ وقت هیچ شخصی را در هیچ جا منتظر خودش نیافته باشد؛ اینجاست که هر شخصی که بیاید دیر کرده؛ او به اندازه یک خو گرفتن با تنهایی و از پس همه چیز بر آمدن دیر کرده و این ظاهرا جبران شدنی نیست...

+   ۹۳/۱۲/۰۶ | 21:53 | سِجـِل | 


همه عمر پی شرب مدام گشته ایم

آدم های که سیگار می کشند؛ آدم های که زیادی آهنگ گوش می دهند؛ آدم های که زیادی فیلم می بینند؛ آدم های که زیادی کوه می روند؛ آدم های که زیادی تنها تنها کافه می روند یا مثلا آدم های که زیادی می نویسند خلاصه همه آدم های که سوزنشان روی یک چیزی گیر می کند در واقع مست کرده اند تا از مسئله ای فرار کنند فقط همان طور که گفتم روش مست کردنشان متفاوت است؛ همین!

+   ۹۳/۱۲/۰۴ | 20:55 | سِجـِل | 


این چنین است !

دیروز هوا هوس کرده بود خواستنی شود؛ نم نم باران اول صبح یک لبخند ملیح به لب داشت؛ آسمان آبی و ابرهای کومولوس اش را انگار مادرم دستمال کشیده بود؛ واقعا جای م.خ خالی بود تا با دیدن این هوا کیفش کوک شود؛ راستش زمان های که ذهنم خط آزاد نمی کند خودم را هم نمی بینم چه برسد به هوا؛ در این شرایط همین م.خ بود که توجه مرا به هوای این یکی دو روزه جلب کرد بود و حالا جای خودش خالی به نظر می رسید.
م.خ از این آدم های سرخوش همه چی را مثبت ببین نیست؛ در واقع از وقتی با میم آشنا شده کمی سرخوش شده و همین پری روز بود که مهربانی از سر و کولش می ریخت! اما از آنجای که شعور چیزی نیست که در وجود پسرهای ایرانی یافت شود آخر یک گفت گوی ساده که بوی آرامش قبل از طوفان را نمی داد برمی گردد به م.خ می گوید به نظرت پسر 27 ساله دوست دختر می خواهد چکار؟ و ادامه می دهد منی که در یکی از بهترین خوابگاهای علوم پزشکی ایران زندگی می کنم چه نیازی به خانه داشتم که اجاره کنم؟
به هر حال میم هم یک پسر است و ایرانی و به مانند اکثر هم قطارانش شعورش نمی رسد که یک رفاقت ساده می تواند زبان سرخ و کمی تا قسمتی نامهربان م.خ را یک طوری در دهان بچرخاند که به روزهایش سلام جانانه ای تحویل بدهد چه برسد به کومولوس های آسمان!

+   ۹۳/۱۱/۳۰ | 16:33 | سِجـِل | 


مثلا یک روز که دور هم نیست من آدم شوم!

انریکه Finally finally finally found you را تقریبا در گوشم داد می زند؛ دختر بغل دستی ام همزمان که دکمه ارسال را می زنم زیر چشمی جمله " پس مواظب باش سرما نخوری" را از روی گوشی ام می خواند و بلند می شود تا با تمام قضاوت های که می شود راجع به این جمله داشت از اتوبوس پیاده شود و من در این فکر که هنوز هم دلم میخواهد از هفت دولت آزاد باشم فرو می روم.

+   ۹۳/۱۱/۲۹ | 19:47 | سِجـِل | 


بیاین مهربون باشین :((((((((((((((((((((((((

همه ی اونای که این پست رو می خونن و می تونن برای من فصل هفت و هشت سریال بینگ بنگ تئوری  و کل سریال فرندز رو جور کنن و این کارو انجام نمیدن انسان های کاملا نامردی هستن که نمی دونن این مسکن ها چه تاثیر بزرگی تو روحیه خرکی من داره!

 

+   ۹۳/۱۱/۲۰ | 19:35 | سِجـِل | 


مثلا هی پست جدید بگذارم و بعد بروم جواب کامنت های سه پست قبل را بدهم!

من یک اینترنت اکسپلوررم؛ این اکسپلورر بودن من از آنجا معلوم است که هر دوست؛ آشنا؛ خواهر؛ مادر؛ دختر و پسری به من پیام بدهد در خوشبینانه ترین حالت با تاخیری یک شبانه روزی جواب پیامش را می گیرد حال با این تفاسیر بیاید مرا با همین اکسپلورر بودنم بپذیرید و از تاخیر در جواب دادنم به کامنت ها ناراحت نشوید تا من مرسی شوم!

+   ۹۳/۱۱/۱۷ | 10:49 | سِجـِل | 


ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده...

 

کامنت های این پست نشان داده نخواهد شد .


ادامه مطلب
+   ۹۳/۱۱/۱۴ | 13:35 | سِجـِل | 


دلم تنگِ روزایه که همه چی سرجای خودش باشه

روزای که خونه بابا بودیم و آواره درس و خوابگاه نشده بودیم شب امتحانا هم فوتبال میدیدم!؛ حالا که درس و دانشگاه و همین خوابگاه کوفتی فوتبال و تمام متعلقاتش رو ازم گرفته رو آوردم به شخم زدن سایت ورزش سه اما از اونجایی که من بی انجام دادن کار خاصی وقت سرخاروندنم ندارم فولدر اسپرت تو درایو D پر شده از ویدئوهای ندیده و این به خودی خود می تونه یه فاجعه باشه! البته برای من!

+   ۹۳/۱۱/۱۲ | 19:59 | سِجـِل | 


هشت و نیم صبح لطفا !

جای خواندم ساعت 3 بعد از ظهر برای یک سری از کارها خیلی دیر است و برای یک سری دیگر از کارها خیلی زود! حالا انگار تمام روزهای مرا روی ساعت 3 بعداز ظهر تنظیم کرده اند؛ با اینکه هیچ کار خاصی انجام نمی دهم فقط وقت کم می آورم!

 

+ دانلــود " محسن چاوشی "

موهات کهکشونات؛ چشمات ستاره هاتن؛ منظومه های شمسی جف گوشواره هاتن ...

+ هوس این آهنگو کردم بی هیچ دلیلی .

+   ۹۳/۱۱/۰۷ | 15:35 | سِجـِل | 


دلم نمی خواهد در دلم رخت چنگ بزنند؛ می فهمی؟

در اینستاگرام حدود 400 صفحه را فالو کرده ام اما تعداد فالوئرهایم به 20 تا هم نمی رسد؛ تازه هر چند وقت یکبار فالوئرهایم را زیر و رو می کنم تا ببینم کدام یکی پتانسیل بلاک شدن را دارد؛ با این شرایط وقتی یک نفر در اوج بی خبری می آید اینجا را به معنای واقعی کلمه شخم می زند (برای آن دسته از عزیزانی که سوال برایشان پیش آمده بود و احیاننا می آید باید بگویم شخم زدن در لغت نامه وبلاگی یعنی خواندن خیلی عظیمی از پست ها!) طبیعی است که مرا بترساند؛ تمام ترس من از آن است که کسی غیر از این دنیای مجازی نارنینای مرا یافته باشد؛ من قول میدهم با کسی که از دنیای مجازی هم نیامده باشد از در صلح در آیم فقط بیاید و مادری را از نگرانی برهاند...

+   ۹۳/۱۰/۲۸ | 0:8 | سِجـِل | 


اینجا چراغی روشنه

برای من بلاگفا حکم همان عشق اول را دارد که به ازدواج ختم شده؛ حالا هر چقدر هم اینستاگرام؛ لاین و واتس آپ لوندی کنند دیر یا زود می فهمند که دل در گرو بلاگفا و تمام حس های خوب تجربه شده اش است ...

 

+ بعدا نوشت: آمار گیر میگه دو روز پیش یه نفر اینجا رو شخم زده! هر کی بوده با پای خودش بیاد خودشو معرفی کنه!

+   ۹۳/۱۰/۲۵ | 23:37 | سِجـِل | 


من؟ یک عدد مدیر بی عرضه!

چند ماه پیش فکر می کردم همه چی تمام شده و من توانسته ام خودم را در قالب یک یازده دو صفر (Nokia 1100) فوق العاده بازیابی کنم؛ روزها کبگمان خروس می خواند و پز Full Battery تا ابد و ضد ضربه بودنمان را می داد؛ اما زهی خیال باطل که همه ی این ها سرابی بیش نبوده و واقعیت می گوید ما ساخته یک شرکت درجه سه چینی هستیم که حالا نفس باتری و صفحه نمایش و کوفت و زهرمارش به شماره افتاده...

+   ۹۳/۱۰/۱۲ | 11:29 | سِجـِل


رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون

+   ۹۳/۱۰/۰۶ | 21:6 | سِجـِل


مطالب قدیمی‌تر