سِـجـِل


یک نفر باید باشد که جلوی من کلافه و دمغ بنشیند دستش را بزند زیر چانه اش و گرمای لبخندش را نثار لحظه هایم کند !

 

+ بعدا نوشت : اینطوری بهتر شد !

+ نوشته شده در  93/05/30ساعت 0:15  توسط سِجـِل  | 

دوستی می گوید :

واسه تو هیچوقت نباید چیزی رو توضیح داد

و در برابر چرای من می گوید :

چون که نمی فهمی
بدتر باور نمی کنی
و هیچ وقت قانع نمی شی

و او نمی داند همه ی این ظاهر سازی ها برای این است که به خودم بقبولانم که باور کند !

+ نوشته شده در  93/05/27ساعت 15:58  توسط سِجـِل  | 

اگر خواندن برای ارشد را فاکتور بگیریم هر چقدر هم که این بیست و اندی سال زندگیم را بالا پایین کنم موردی که آهسته و پیوسته حرکت کرده باشم را پیدا نخواهم کرد, تا آنجا که یادم می آید در همه ی موارد مثل این پلیس های ضد شورش ضربتی عمل کرده ام؛ یعنی یک دفعه هدف مورد نظر را محاصره کرده ام رویش چنبره زده ام پوستش را کنده ام و هم خود هم او را راحت کرده ام, حالا هم چند روزی هست که ندای در درونم می گوید تا قبل از آنکه نتایج کنکور پاچه ات را بگیرد بیا و پلیس ضد شورش وار کلک کتاب های که روی هم قرار دادی را بکن شاید یک چیزی از دنیا حالیت شد !

 

+ ساعتِ پست ها هم حرفی برای گفتن دارد !

+ نوشته شده در  93/05/26ساعت 3:43  توسط سِجـِل 

مطالب قدیمی‌تر