سِـجـِل

93 هنوز پنج ماه دیگر را دارد که هر روزش می تواند آبستن اتفاقات خوب یا بد باشد؛ اما همین که تا اینجایش آدم های که دوستشان دارم لبخند های قاب گرفته اشان را در کنار شخصی که با تمام وجود خواسته اشان را برایم فرستاده اند نمی دانید لحظه های مرا چقدر رنگی رنگی کزده؛ همین که نزدیک به تعداد انگشت های دو دست پشت تلفن از خوشحالی جیغ جیغ کرده ام یا در وایبر خود را خفه را کرده ام تا عمق خوشحالی ام را نشان دهم نمی دانید چقدر دنیا را در نظر من زیباتر کرده؛ آن لباس های سفید آن لبخند ها آن برق چشم ها دلنشین ترین اتفاق زندگی است قدر دلنشین ترین اتفاق زندگیتان را بدانید عزیزانم .

 

+ دقت کردین 93 سال اسبه ؟

+ ساسی مانکن هم آهنگ خوب داره حالا هر چند کمیاب! به افتخار قرهای که در عروسی ها ریخته میشه :دی

+ دانـــلود " ساسی مانکن "

قلپ قلپ مشروبتم برو بالا ؛ بیا تو بغلم همین حالا D:

+ نوشته شده در  93/07/27ساعت 17:1  توسط سِجـِل  | 

از بس بی مقدمه و با مقدمه آهنگای ریتمیک گذاشته بودم و نیمچه قر داده بودم  م .خ صدایش در آمد و گفت تا حالا شده دلم بگیرد؟ منِ درونم در جواب سوالش قهقهه معنی داری سر داده بود ولی من روبروی م. خ لبخند ملیحی زده بود و سعی می کرد که بپیچاندش ولی وقتی دید به صراط چندانی مستقیم نمی شود صاف و پوست کنده بهش گفته بود که گاهی اوقات بهانه ها دلگیرن و گاهی اوقات دیگر دل ها بهانه گیر؛ من فقط نمی خوام جز دسته دوم باشم!
به هر حال م.خ از نظر من درون و بیرونم! جز آن دسته از شوت عشقی خورده ها محسوب می شد که نشاشیده تر بود چه برسد به حالا که خوابگاه فشار مضاعفی به مثانه اش وارد کرده بود و باید یک جوری می فهمید تر بودن هیچم خوب نیست هر چند بعید می دانم فهمیده باشد منظورم از جمله بالا علاوه بر من هایم ! به خود بی می مست و بی شراب شوریده اش هم بوده .

+ نوشته شده در  93/07/22ساعت 22:15  توسط سِجـِل  | 

 

من فقط ماشین پیشرفته توجیه کردن کم کاری هایم هستم؛ هیچ گاه هم خوب نمی شوم و این بدبختی تمام است .

+ نوشته شده در  93/07/21ساعت 19:13  توسط سِجـِل 

روزها مي آيند و مي روند دريغ از اينکه رغبتي براي کيلک کردن بر روي " پست مطلب جديد " در من بوجود آيد ؛فقط مي آيم پست هاي جديد را مي خوانم و آهسته راهم را مي کشم و مي روم؛ پس کي مي شود که بتوانم برنامه اي براي اين زندگي بريزم و آن را مو به مو اجرا کنم تا بي رغبتي ناشي از نداشتن وقت به سراغم نيايد ؟

+ نوشته شده در  93/07/18ساعت 18:37  توسط سِجـِل 


مثلا همه ی تجربه های تلخ و خاطره های غم انگیز بروند یک گوشه از ذهنم مثلا آن گوشه از ذهنم را آلزایمر بگیرم مثلا گاهی به این فکر کنم که یک چیزی بوده که الان یادم نمی آید ...

+ نوشته شده در  93/07/13ساعت 14:46  توسط سِجـِل  | 

مطالب قدیمی‌تر