سِـجـِل

چند وقتی هست که تمامیت اتاق 319 به خاطرات پیوسته و من این روزها هرازگاهی از خود می پرسم " یعنی می شود عصری؛ صبحی یا نیمه شبی یکی از آن سه نفر در میان سرگرمی و روزمرگی های زندگی متاهلی نوپای خود به یاد کسی باشند که چند صد کیلومتر آن طرف تر دارد" امشب می خوام مست بشم" امید را تنها تنها در غربت زیر لب زمزمه می کند ...

 

+ دانلــود  " امید "

امشب می خوام حرف بزنم , خنده کنم گریه کنم

لطفی کن ای ساقی و می چندین برابرم بده ...

+ نوشته شده در  93/06/23ساعت 20:37  توسط سِجـِل  | 


مثل وقتی که یه مهربون؛ دوست و رفیق و خواهرته ولی فقط هرازگاهی می تونی ببینیش

 



+ ببینید من چقدر سرم شلوغه که این پست رو با تاخیری 9 روزه گذاشتم ! یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم ؛ من خوب بودم و هستم مرسی از احوال پرسیتون : )

+ این جعبه کادوی قرمز رو می بینید ؟ این همش مال من بود ؛ سوز به دلتون :پی

+ همچنان مشغول و درگیر ام ؛ وقت گیر بیارم کم و بیش خاموش می خونمتون ؛ خدا بخواد پست هم می ذاریم !

 

+ نوشته شده در  93/06/18ساعت 2:37  توسط سِجـِل  | 

همین اول کاری بگویم من صاحب اصلی این بازی وبلاگی را پیدا نکرده ام که لینک بدهم و از آنجای که ظاهرا بی می مست و بی شراب شوریده ام خودجوش خودم را در این بازی شرکت داده ام !

 

بعضی موقع ها به آن زمانی که منِ کمتر از یک سال را در بیمارستان غرضی سیرجان بستری کردند فکر می کنم؛ به اینکه اگر پدر و مادرم آن رضایت نامه را امضا می کردند چه می شد فکر می کنم؛ هنوز هم گاهی از خودم می پرسم " من کی ام ؟ "

بی هیچ دوستی بزرگ شدم و این تنهایی مرا خیلی دیر بزرگ کرد؛ بی هیچ ذهنیتی از دنیای اطرافم ... دختری 12 ساله روی تخت بیمارستان اردک تک تک, تک تک اردک, تک اردک عمو پورنگ را زیر لب می خواند و با دستش در هوا می نویسد...

توقع داشتم با همان سر کلاس بودن (گوش می دادم اصلا؟!) با همان کج دار و مریض نگاه کردن به برگه های کتاب بهترین نمره ها مال من باشد و آن زمانی که دیدم نمی شود برچسب ناتوان را چسپاندم روی پیشانی خودم؛ چند وقتی هست که به کلمه تلاش سلام کرده ام !

خیلی قبل تر از آنکه دبیر در المپیک طلا بگیرد با پخش شدن سرود های حماسی! مو به تنم سیخ می شد؛ انگار عشق به ورزش در من نهادینه شده بود؛ افسوس که همه ی آن عشق و استعداد حرام شد ... ( به جای حرام شد می خواستم بنویسم "به جای که می خواستم نرسید" دیدم وقتی چیزی به جای که آدم هلاک رسیدنش است نمی رسد همان حرام شدن است )

افعی دوبار مرا بلعیده؛ دیگر ریسمان ندیده هم می ترسم چه برسد به نوع سیاه و سفیده اش؛ امیدوارم هیچ وقت نفهمی ...

وقتی که بزرگ شدم؛ 12-13 سالگی حتی آن زمان که مدرسه نمی رفتم همیشه ی خدا نفر سومی بود که او به من ترجیح داده شد و هیچ کس نمی داند چه بر من گذشته... منتظرم از خدا بپرسم چرا !

هنوز هم باور دارم روی قله ای جای من خالی است؛ منتهی از تلاش برای اثباتش دست کشیده ام آن هم برای همیشه!

از دوست داشتن و دوست نداشته شدن دست کشیده ام... خوشبخت ترم... جای زخم ها باقی است...

من همان امیدواری در اوج ناامیدی ام که حالا بخش امیدواری اش دارد پرنگ و بزرگ می شود؛ دیگر زندگیم بوی کافور نمی دهد چون مشغول دوست داشتن عزیزانم هستم...

اگر غول چراغ جادو بیاید و بگوید یک آرزو از من طلب داری؛ فقط می گویم پدر و مادرم از من راضی باشند؛ همین .دیگر بمیرم پایم در گور دراز است .

اگر احمق بودم اگر نادان بودم؛ بودم ! این من تومنی صن نار با گذشته اش توفیر دارد؛ این مو در آسیاب سفید نشده .

خدا را چندین بار حس کرده ام؛ آخرینش ماه رمضان امسال بود... ای پوشاننده ی گناهان ... ای توانا ...

از اکثر جنس مخالفم بدم می آید, چون اکثر آن ها آدم های پست و هوس بازی هستند و تمام جور و جفای ما زن ها بخاطر همین نرهاست ... دقت کنید گفتم از اکثر آن ها نه تمامشان ! و هستند عده ای که علاوه بر نر بودن آدم هم هستند به آن ها می گویند مرد ! هر چند مردانگی مذکر مونث نمی شناسد .

کم اند آدم های که من به اندازه پرسپولیس و هنذفریم دوستشان دارم و زیادند آدم های که به اندازه پژمان نوری و سید صالحی ازشان بدم می آید؛ شاید هم نسبتشان مساوی است و این کم و زیاد بودن بخاطر بزرگتر بودن نفرت از میزان دوست داشتنم است ! (خودشان از چشمم می افتند من نمی اندازمشان؛ مفهوم است؟)

دارم سعی می کنم چای ام را بنوشم و نگران فردا نباشم آخر از گندمزار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها ! ( همین که این جمله را نوشتم تمام حس های منفی سطرهای بالا به مقدار زیادی کم شد؛ گفتم که دارم سعی می کنم .)

بلاخره یک روز با همه ی آهنگ های قرداری که دوستشان دارم خواهم رقصید؛ خدا دلش نمی آید که دلم بشکند موقعیتش را فراهم می کند می دانم ! ( نیازی هست بگویم که در این زمینه مایه شرمساری منِ دوست دار رقص ام می باشم ؟ )

 

+ از آن پست های شد که دوست دارمش؛ به جغد بودن برایش می ارزید .

+ اینجا فقط بخشی از من روایت می شود نه همه اش؛ در هر حال حرمت دارد؛ یعنی مثل همه ی حریم ها خیلی خیلی حرمت دارد؛ اگر اینجا را می خوانی لطفا به حکم خوب بودن حرمتش را حفظ کن؛ ممنون .

 

+ نوشته شده در  93/06/07ساعت 3:23  توسط سِجـِل  | 

عالم و آدم می دانند چای و خرما خوردن آن هم در سکوت عصرهای که ذهنم از دغدغه ها خالی است آنقدر بهم می چسپد که دلم می خواهد بپرم دنیا را بغل کنم و به خود بفشارمش ( درست مثل عزیزانم ! ) نمی گویم لینک های که در پیوند های روزانه قرار می دهم اینقدر مرا سر مست می کنند اما به مانند چای خرما خوردن در هر شرایطی کمی ذوق برایم می آورند .

+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 2:22  توسط سِجـِل  | 

+ مرداد تمام شده و از ماه بعدیش هم 5 روز است که می گذرد ولی من باید می آمدم و به رسم قدر شناسی از مهربان بودنش از خوب و سریع گذشتنش تشکر می کردم .

 

+ از آن شهر بدم می آید؛ از ناتوانی خودم در بهتر شدن حالت بدم می آید؛ الان نیازی هست بگویم از دلیل ناراحت بودنت هم بدم می آید ؟

+ نوشته شده در  93/06/05ساعت 0:29  توسط سِجـِل  | 

مطالب قدیمی‌تر